لحظه دیدار نزدیک است
پسر نازنینم * محمدعماد گلم
حتما توی خاطرات سال 91 من که اسمشو بهترین سال زندگی من گذاشتم خوندی یا خواهی خوند :
از وقتی که جواب آزمایش مامانی مثبت بود و خبر دادن اومدن فرشته ای که قرار بود به جمع خونوادمون اضافه بشه تا تمام خاطرات خوب و آرامشی که باباشهریار برای من و شما که لحظه به لحظه حضور و رشدتو درون وجودم حس میکردم و واقعا قشنگترین احساسیه که یه زن میتونه تجربه کنه برامون فراهم کرد و شاکر اینهمه لطف الهی بودم.
.gif)
کلوچه مامانی انقدر حضورتو توی وجودم همراه با آرامش بود که حتی یه بارم حالمو به هم نزدی . حال بدی که خیلی از مامانایی که نی نی توی دلشون دارن و بعضیهاشونم همش عق میزنن .
بحاطر اینکه از همون لحظه اول خوب بودی و هوای مامانی رو داشتی ازت ممنونم
همینطور از بابا جون مهربونت که همهجوره هوامونو داشت و ما رو در کمال آرامش و آسایش نگه داشت . عشقم _شهریارم بخاطر همه چیز ازت ممنونم عزیزم

از پدر جونا و مامان جونا و همه کسایی که توی این مدت هوامونو داشتن و بهمون رسیدن همینطور از خاله جون و عمه جونا . عمه شهرزاد هم برات لباسای خوشگل و ویتامینای خوشمزه و مقوی برات فرستاده اند. از همون روز اول که اومدی تو دل مامانی همه رو به ذوق و شوق انداختی عسلم. قربونت برم
دو روز قبل از اومدنت قراردکتر داشتیم برای تعیین وقت رایمان و با بابایی رفتیم و خانم دکتر گفتن هر چه زودتر باید بیایی بغل مامان و بابا چون جات توی دل مامانی تنگ شده عزیزکم.
تو راه برگشت بابایی برامون از بی بی که من عاشق کیکا و پای سیباشم خرید و برای مامانی هم 2 تا روسری خوشگلی که دوست داشتم خرید. یه راست رفتین پایین پیش مامان جون و پدر جون و پیش هم بودیم و کلی شادیییییییی
و تلفنی هم به مامان فرنگیس و بابا مرتضی و خاله جون و دایی جون و عمه شراره وعمه شهرزاد زدیم. عمه شراره بندر عباس رفته بودن و کلی گریه کرد که کاش بود و برای این روز کلی آرزو داشته و صد البته که ما هم دوست داشتیم عمه شهرزاد و عمه شراره هم بودن ولی دکتر تاریخ رو مشخص کرده بود و گفته بود که جای شما تنگ شده و باید زودی بیایی گل پسرم
.gif)


لحظه دیدار نزدیک است
